دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم
دوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارمدوستتدارم

همه چیز از یه نگاه یه حرف قشنگ یک رفتار خوب یه ملاقات
پنج دقیقه ای
حتی یه بحث ۲۰ دقیقه ای شروع می شه
اگه شما بخواید
به دنبالش وابستگی می یاد بعد از وابستگی بعد هم !
قشنگترین جای قضیه : عشق ؟ !
بعد می شی یه عاشق دل خسته که من بهش می گم دل خستگی .
گفتنش سخته ولی به نظر من مرحله بعدش جنونه
کاش از اول نخواسته بودم که عاشق بشم ...
آخرین مرحله جدایی
همه چیز تموم می شه صدای خرد شدنت رو خوب می شنوی
با خودت می گی عشق یعنی همین ...؟
نه عشق این نیست تو فقط فکر کردی عاشق شدی همین...
این فقط یه اشتباه کوچک بود که قابل جبرانه
می تونی دوباره عاشق بشی شاید این بار واقعی عاشق شی شاید
این بار عشق یه شکل دیگه
باشه
سزاواری اگه با تو
توی این قصه بد کردم
دروغ هایی که می گفتی
تن دنیا رو می لرزوند
دل زود باور عاشق
نباید از تو بت می ساخت
نباید باورت می کرد
نباید عمرشو می باخت
سزاواری اگه امروز
تو غمگینی و من شادم
حالا تو بنده ی عشقی
ولی من دیگه آزادم

بیا با دلم به سرکن
لباس عشقو به بر کن
اگه با دلم نساختی
برو عالمو خبر کن
من برات خونه می سازم
خونه ای رو بام دنیا
حیاطش دشت گل سرخ
با یه حوض قد یه دریا
برات از هر نوع پرنده میارم
تو کناره های باغچه
گل اطلسی می کارم
نه نگو نیستی با این دل
نه نگو از عشق چه حاصل
عمر ما طی شد به تعارف
با تو قصه گفتنم هی
به تو زنده بودنم هی
با تو قصه گفتنم
زنده بودنم
دل سپردنم هی

مثل روز برام روشنه
که این خورشید
سی خاطر ماس
که این قدر خوش و خجسته س
مثل مهتاب تو شب
که همه جا و هر کجا
آبی آبیه
خیلی خوب می دونم
که ماه همون ماه شوخ و افسون
سی بردن دل ما
خالی کنج لبونش نهاده
هی ماه ... ماه !
برو که مهمون قشنگ تو خونم دارم

باشکستنت شکستم عاشقم عاشق و خسته
پای تو موندم و ساختم دل به هیچ کسی نبستم
نه به عشقت نه به عشقم قسم دروغ نخوردم
بازی برده رو باختم به تو باختم و نبردم
خیلی سخته عاشقونه موندن دل به هیچ کسی نبستن
چه عذابی که امروز تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم

نياز و تو خودم کشتم
که هرگز تا نشه پشتم
زدم بر چهره ام سيلي
که هرگز وا نشه مشتم
من ان خنجر به پهلويم
که دردم رو نمي گويم
به زير ضربه هاي غم
نيوفتد خم به ابرويم
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را اشيانم کن
من ان نشکني هستم
بيا و امتحانم کن
مرا اينگونه گر خواهي
دلت را اشيانم کن
من آن نشکستني هستم
بيا و امتحانم كن
|
تا در ره عشق آشنای تو شدم |
|
با سد غم و درد مبتلای تو شدم |
|
لیلیوش من به حال زارم بنگر |
|
مجنون زمانه از برای تو شدم |
00000 00000
000000000000 00000000000
0000000000000000 0000000000000000
000000000000000000000000000hanoozam00
00000000000000000000000000000__doostet_0
00000000000000000000000000000000_daram_00
00000000000000000000000000000000000_toro_00
0000000000000000000000000000000000000man00
000000000000000000000000000000000000۰۰_0000
0000000000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000000
00000000000000000000000000000000000000
0000000000000000000000000000000000
000000000000000000000000000000
000000000000000000000000
00000000000000000000
000000000000000
0000000000
000000
0000
00
خوشبخت يعني بپذيري زندگي تو، مال توست و آزاد هستي تابا اعمالي که دوست
داري آن را زندگي کني. خوشبختي يعني باور کني که ديگران هم به اندازه تو امنيت،
آرامش، محبت، عفو و آزادي نياز دارند. خوشبختي يعني کمي دليرتر، مهربان تر،
بخشنده تر، وفادار تر باشد. خوشبختي يعني قلبي را نشکني، دلي را نرنجاني،
آبرويي را نريزي وديگران از تو آسيبي نبينند. خوشبختي يعني پذيرفتن اين واقعيت
که هيچ انساني کامل نيست و انسان ممکنالخطاست. خوشبختي يعني گذشته
را ببخشي تا تجارب دردناک تکرارنگردند. خوشبختي يعني شکرکني که زنده اي،
که احساس داري، که دوستت دارند، که عشقي در قلب داري و به يمن شاکر بودنت
به هر آن چه آرزوي برحق دلت است، خواهي رسيد. در روايتي از سعدي آمده است،
به خاطر نداشتن کفش بسيار ناراحت بودم وازخداوند گله وشکايت مي کردم،
تا اينکه در شهر مردي را ديدم، که پانداشت، خجل شدم، دريافتم که
ناسپاسي کردهام و بزرگترين نعمت خداوند يعني سلامتي را فراموش کرده ام.
مي توان درباره ي احساس خوشبختي مدت هاي مديدي انديشيد،
بدون اين که واقعا به يک نتيجه قطعي رسيد. احساس شادي وخوشبختي،
برداشتي ذهني ودروني است و عوامل متعددي در شکل دهي آن
دخيل هستند که گاهي از کنترل ما خارج هستند. تجربه خوشبختي
درنزد انسان ها متفاوت است هر کدام خوشبختي را با روش هاي
مختلف و معاني متفاوت جستجو مي کنند. بنا پارت معتقد بود که حتي
شش روز خوش هم درزندگيش نداشته، در حالي که هلن کلر نابينا و کر
و لال از زندگي احساس رضايت مي کرد و مي گفت: «زندگاني را بيش
از حد تصورم زيبا يافتم» بزرگي مي گويد: گاهي براي درک خوشبختي
تنها کاري که بايد بکنيم اندکي تامل و يه غبارروبي ساده از چشم هايي
است که به رسم عادت، به سرعت وبه سادگي از نعمت هاي شگفت آور
روزانه مي گذشته.ما روزي واقعا احساس خوشبختي مي کنيم که شب هنگام
به اين سوال جواب «نه» نداده باشيم،
1) آيا من امروز روي تمام حوادث و اتفاقات روزمره کنجکاو بوده ام،
روي هر آنچه روزگاري برايم به ارمغان آورده بود و يا ازمن طلب کرده بود؟
2) آيا من امروز را با خوشبختي و شور و شعف سپري کرده ام؟
3) آيا من روي هم رفته از امروزم راضي بودهام؟
درچنين شرايطي است که کشتي سفر وزندگي ما با احساس
رضايت خاطر بامعني سازنده ومفيدبه مقصد مي رسد.
